بسم الله الرحمن الرحیم بهشت ما
X
تبلیغات
رایتل
این جا بهشت است محلی برای گفتنی ها
شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1389
کاش مثل این دو خط موازی ما هم به همین راحتی به هم...!

از آن شب چهارشنبه متنفر شده ام!

اینجا را به خاطر داری؟!

از هرچه سنگ هم متنفر شده ام!

کاش هیچ وقت دعایت نکرده بودم!!



اینجا هم همان نزدیکی هاست امیدوارم به خاطر داشته باشی اش!

گفته بودم خیلی دوست دارم از این ها بالا بروم!

اما حالا می گویم که دوست دارم خودم را از بالای همین ها به پایین پرت کنم.

شاید این آخرین نوشته ای باشد که برایت می نویسم.



حوادث را پی گیری کن!
جمعه 2 بهمن‌ماه سال 1388
عشق،انتظار،دلتنگی!

وقتی دیوانه وار دلتنگش هستی و در انتظار! وقتی بی تابی و بیقرار! وقتی حوصله ی هیچ کاری را نداری! وقتی می دانی که سرش خیلی شلوغ است و کار زیاد دارد و نیاز به دعا! فقط سعی می کنی کمتر مزاحمش شوی تا راحت تر به کارهایش برسد اما تکلیف این دل چه می شود؟! و این چشم که به صفحه ی گوشی خیره مانده تا بلکه پیامکی،...!

ولی اشکالی ندارد فقط صبر میکنی و منتظر می مانی دیگر همین!

مگر کار دیگری هم می شود کرد؟!

سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388
سفر دل!

چه عزیز تر شده دوستی که تازه از سفر برگشته!
اشک همه را در آورده با حرف هایش!
و چشمانش چه آشکارا
فریاد می زنند که مهدی بیا! 
این را غربت و مظلومیت دل نوشته هایش نیز می گویند!
غربت و مظلومیتی که از بقیع به سوغات آورده است!!
و با بغضی که امانش را بریده می خواهد چیزی بگوید!
می خواهد بگوید لعنت خدا بر... .
اما او چیزی نمی گوید و ما چیزهایی می شنویم
و آب زمزمی را که دلیل شوری اش را نمی دانیم!!
غریبانه سر می کشیم و اشک هایمان را پاک می کنیم! 

شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1388
پاسداشت معلم!

هرچه فکر کردم چه بگویم از معلمان و اساتید عزیز چیزی به ذهنم نرسید برای همین بازهم از ائمه ی اطهار(ع) کمک گرفتم!

امام سجاد(ع): 

و حق کسی که تو را در علم راهبری نموده این است که او را بزرگ شماری و جایگاه نشستنش را سامان دهی و خوب به سخنانش گوش فرا دهی و رو به او داشته باشی و صدایت را بلندتر از صدای او نکنی و به کسی که از او پرسش می کند پاسخ نگویی تا خود او پاسخش را دهد و در مجلس او با کسی سخن نگویی و در نزد او غیبت هیچ کس را نکنی و اگر در نزد تو بدی اش را گویند از او دفاع کنی و عیب هایش را بپوشانی و فضیلت هایش را آشکار سازی و با دشمنان او نشست و برخاست نداشته باشی و با دوستدار او دشمنی نکنی.
پس اگر چنین کنی فرشتگان الهی به نفع تو گواهی دهند که تو خواهان دانشی و علم را به خاطر خدا آموخته ای نه به خاطر مردم. 

                             (وسایل الشیعه؛جهاد با نفس؛شیخ حر عاملی) 


آقای حسن زاده آملی نیز فرموده اند:
من هر چه توفیقات دارم از احترام به اساتیدم بوده است.
 

 

پس آگاه باشیم که چه جایگاه حساسی داریم و چه آسان می توانیم با برنامه های کاملی که ائمه(ع) پیش رویمان گذاشته اند راه سعادت و کمال را طی کنیم و به درجات انسانیت نزدیک تر شویم. ان شاءالله تعالی!

یکشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1388
دل گو یه!!

بگذارید و بگذرید 

ببینید و دل مبندید 

چشم بیاندازید و دل نبازید که 

دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!!  

                                       «امام علی(ع)»

چه سخن زیبا و نغزی! واقعا که ما(البته منظور من است)!چه قدر غافلیم از آنچه داریم و چه در به در دنبال همان چیز در ماوراء!می گردیم! 

واقعا ائمه ی اطهار(ع)چه نعمات بزرگی هستند که خدا در اختیار انسان قرار داده است.و نعمت خیلی بزرگتر این است که خداوند وقتی بخواهد چه زیبا هدایت می کند! 

«...فیضل الله من یشاء و یهدی من یشاء و هو العزیز الحکیم».(ابراهیم؛۴) 

خدایا شکرت!خدایا هزاران مرتبه شکرت!که اگر تو را نداشتم چه می کردم؟؟ 

اگر این نعمت ها را نداشتم چه می کردم؟؟ 

خدا یا چگونه شکرت را به جا آورم؟؟؟چگونه؟؟؟شکر این همه نعمت!!!که تازه قدرش را هم نمی دانسته ای و هیچ شکری هم برایش به جا نیاورده ای!!!!!!!! 

چه قدر کوتاهی و غفلت؟؟؟چه قدر؟؟؟ 

درست وقتی که ذهنت مشغول است و در فکر آنی که چگونه فراموشش کنی در صفحه مدیریت وبلاگت به یک پیام جدید بر می خوری!(ببینید و دل نبندید...)! 

چه قدر آرام می شوی با این جمله!و از خدا می خواهی که: 

خدایا!هیچ کدام از نعمت هایت را از بندگان گنهکارت دریغ نکن!!!شاید هدایتی و ... 

که البته الله اعلم.

چهارشنبه 12 فروردین‌ماه سال 1388
اشک ...

 

...  راز اشک ...  

 

پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟

مادرش گفت: چون من زن هستم.

پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم.

مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید.

بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادرها بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه‌های او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه‌هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده‌اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانواده‌اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده‌ام که در هر شرایطی بچه‌هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی‌رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: می‌بینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که می‌پوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد ...

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1387
وقتی نی نای حکایت ندارد

وقتی نی نای حکایت ندارد

روزی که برای اولین بار لب های خسته آدمیزاد با لبه چوب خالی از حجم و پر از حرفی به نام ((نی)) آشنا می شد شاید برای این بود که هم آوایی حنجره با امواج سوزناک آن تصویری از بی مهری ها و هر آنچه در آن هوای ((هوی)) موج می زند بسازد و تلنگری باشد جهت بیداری آنچه وجدان نامیده می شود، دریغ که نشد و یا نگذاشتند این آدمی ساز آدم ساز شود واین موجود دردمند را جایی سوق دادند که نا خود آگاه سر از آغوش طفلی خانه گریز برآورد که با دستانی چرکین و صورتی نشسته! و دماغی آبریز که توفیری بین بادکنکهای بقالی کوچه و دل یتیم همسایه نمی داند! با صدای خش خش سینه بر حنجره زخمی ـ نی ـ بدمد که شاید عقده ای بگشاید و وقتی بگذراند.

و فرجام این قصه بدانجا رسید که ((نای)) از ((نی)) گرفت و به نافرجامی رسید که سوپر ستاره داستان گرفتار چوپانی در کوهستانی بی علف شد که گله گرسنه را با اوهام دروغ خود که از زبان ـ نی ـ جاری می شد رام کند! و گاهی بی خبر از گلوی زخمی آن از او شلاقی سازد برای مهار سگهای سر کش که مبادا ضرری بر توشه شکم بزنند! نبود کسی آنجا که خود چوپان سرکش را مهار کند و حتی گوسفندی هم فریاد نزد که آهای مردک بی عقل غذای روح را فدای شکم می کنی؟!

حال اگر ((نی)) در طاقچه گلی ((بی بی زری )) کنار دیوان حافظ خاک می خورد و نای حکایت را((دیبس و دابس های)) عروسک کنار پنجره ازش گرفته اندبماند! اما این نه حکایتی از ((نی)) و نه شکایتی است از چوپان، بلکه حکایت من و شماست که با هدف آمدیم و بی هدف می پوسیم!؟

یکشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1387
یا زینب !

کم آوردم !

گفتم : خسته شدم . مگه نمیشه منم خسته بشم ؟! 

گفت : چرا . اما ... 

اما حدیث قدسی میگه سه چیز رو یاد بگیر ؛  

از خداوند دوست داشتن همه مخلوقات  .

از پیامبر ( صلی اله علیه و آله ) مدارا .  

و از ائمه (علیه السلام ) صبر . 

رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعل من لدنک سلطانا ْ نصیرا . 

یا زینب ... 

جمعه 25 بهمن‌ماه سال 1387
تقدیم به تنها عشقم ............. خدا

امروز چند تا پیام به گوشیم اومد ولنتاین مبارک   

یه کم فکر کردم که ولنتاین رو به کی باید تبریک بگم ؟!   

بعدش دیدم به تنها عشقم ؛ که بهترین گزینه است برای تبریک  

چون عاشق کسی هستم که هیچ وقت محبتش تموم نمیشه ! با دیدن بهتر از من ؛ منو فراموش نمی کنه ! از پدر و مادر به من مهربونتره ! همیشه باهامه - تو تنهایی ها و داشتن ها و حتی نداشتن ها ! هر چی بخوام اگه به صلاحم باشه بهم میده - بی منت ! و از همه مهمتر تنها کسی که حرفهام رو می فهمه ؛ حتی اگه به زبون هم نیارم ؛ چون تک تک سلولها و گلبولهای بدنم حسش میکنن !  

شهید دکتر چمران : الهی به هر که دل بستم دلم را شکستی و گسستی ؛ بمن بفمان که فقط عاشق تو باشم .

سه‌شنبه 22 بهمن‌ماه سال 1387
کتاب و ساندویچ!!!

از استاد محمد جواد مغنیه سوال شده بود:چرا شما کتاب های قطور و گران قیمت را رها کرده و به تالیف کتاب های جیبی و کوچک می پردازید؟

ایشان جواب داد:روزی دریکی از خیابان های بیروت جوانی را دیدم که بایک دست ساندویچ می خورد و در دست دیگر یک کتاب جیبی گرفته و مشغول خواندن است.اگر کتاب بزرگ بود این طور قابل استفاده در همه جا نبود! 

                                                               «نشریه خشت اول ش 8 تابستان1386»

غلط مصطلح!!! 

روزهای اول طلبگی بود که استادصرف به ما گفت:در زبان عربی،سه فرد و بیشتر را جمع می گویند.البته از قبل این را می دانستم. 

همان روزها بود که به ما یاد داد:طلبه جمع طالب است و به کار بردن آن برای مفرد غلط مصطلح است.و من آن روز این نکته را یاد گرفتم. 

امروز بعد از چند سال طلبگی فهمیدم که اطلاق طلبه بر یک فرد غلط نیست.تازه فهمیدم که باید به اندازه ی سه نفر طالب علم درس بخوانم،فکرکنم،جهادکنم و ...اما ای کاش این نکته را هم همان روزهای اول ... نه ! کاشکی قبل از طلبگی... .                                   

   «علی اصغر سهرابی»

                                                               «نشریه خشت اول ش 8 تابستان1386»

                                 

   1       2    صفحه بعدی